دو هدیه خداوند پریا و آریا
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | 15:35 | نویسنده : حمید و شادی

شب یلدا یعنی یادمان باشد همان یک دقیقه گاهی بسیار با ارزش است با هم بودن را باید بهانه قرار داد برای این شب بلند

ما هم طبق هر سال در منزل خواهرم دور هم جمع بودیماین شب هر سال مصادف با سالگرد نامزدی من و همسرم است که امسال همسرم منو واقعا غافلگیر کرد و یه ساعت خیلی قشنگ بهم هدیه داد که ازش واقعا ممنونم چون اصلا انتظارشو نداشتم در ادامه عکس بچه ها رو در این شب می گذارم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | 12:28 | نویسنده : حمید و شادی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 17:33 | نویسنده : حمید و شادی





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 17:32 | نویسنده : حمید و شادی

بازگشت یه مامان تنبل

این روزها همه وقتمو سر و کله زدن با پریا سر درساش می گیره

ماشالا اصلارل نمیده برای مشق نوشتن احساس می کنم مو هام از دستش داره دونه دونه سفید میشه

اریا هم که وروجک خوردنیی شده که ادم می خواد گازش بگیره

طفلی هفته پیش ٣ روز تمام تب کرده بود و حال ندار بود





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 آبان 1392 | 10:30 | نویسنده : حمید و شادی

این هفته به لطفف خدا عروسی خاله شیما برگزار شد و خواهرم به سلامتی راهی خونه بختش شد شکر خدا عروسی عالی برگزار شد فقط اونشب اریابه قدری بد اخلاق بود که نگو و نپرس عین بچه کوالا یا به من اویزون بود یا بابا حمید خلاصه که ...

این هفاه پسرم ١٨ ماهه شد و روز دوشنبه بردمش برای واکسن که خدا رو شکر دیگه رفت تا ٦ سالگی الحمدالاه خیلی هم تب نکرد وزنش هم ١٣ کیلو و قدش ٨٥ شده بود

پریا هم تند تند دارن الفبا رو فرا می گیرن و خودش خیلی خوشحال و راضیه تا حالا ٣ تا هم دیکته نوشتن

الاس زبان هم ترم جدید شروع شده و مشغول اونجا هم هست و به طبع منم درگیر بردن و اوردن

اریا هم بسیار شیرین و خوردنی شده دایره لغاتشم زیاد شده وخیلی کلمات رو میگه

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 آبان 1392 | 12:19 | نویسنده : حمید و شادی





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 آبان 1392 | 12:12 | نویسنده : حمید و شادی

پرنده هایی که روی شاخه نشستند هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند

اعتماد انها به شاخه ها نیست بلکه به بالهایشان است

همیشه به خودت اعتماد داشته باش خودت را باور کن.





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | 10:18 | نویسنده : حمید و شادی

پریای ناز من این بار این مطلب هم اختصاص کامل به تو عزیزم داره دختر ٧ ساله من ١٥ مهر روز تولدت روزیه که خدا یه گل از اسمون برای من و بابا فرستاد گلمون داره رشد می کنه و حالا به اندازه ٧ سال بزرگ شده

دختر نازم خدا رو هزاران بار بخاطر وجود نازنینت شکر می کنم که گرمابخش خونمونی عزیزم

و باز هم شکر که خدا انچه رو که من و بابا همیشه دوست داشتیم داشته باشیم بهمون داداه یعنی یه دختر خوبی مثل تو و خدا رو شکر که حالا خداوند طعم دختر داشتن و پسر داشتن رو هر دو رو به ما چشونده

برات بهترینها رو از خدا می خوام و بدون مامان شادی همیشه دعاگوت دختر قشنگم احتمالا تا اخر سال دیگه می تونی نوشته های مامان رو خودت بخونی و سواد دار شدی پس بدون اندازه ستاره های اسمون دوستت دارم

تولدت رو با چند روز تاخیر ١٩ مهر با حضور خاله هاوعموها و پدر بزرگ مادر بزرگا برگزار کردیم و همگی حسابی برات زحمت کشیده بودن که دست همگی درد نکنه گذاشتن عکسم ایراد کوچولویی داره که در صورت برطرف شدن حتما عکساتونو می گذارم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 16:12 | نویسنده : حمید و شادی

دخترم برگ گلم بالاخره مهر از راه رسید و شما با کلی سلام و صلوات راهی مدرسه شدی دخترم ورودت به مدرسه رو تبریک می گم امیدوارم روزی به سلامتی وارد دانشگاه بشی عزیزم

سال تحصیلی بسیار خوبی رو برات ارزومندم و امیدوارم همیشه مثل حالا که عاشق مدرسه هستی به درس و مدرسه ات عشق بورزی

این پست کاملا اختصاص به تو کلاس اولی خودم داره چرا که همگی مدتهاست منتظر همچین روزی بودیم توفیق روز افزون و موفقیتهاب بیشمار تو ارزوی من و باباست

این روزهای قشنگ کلاس اول و خاطرات اون رو هیچ وقت از یاد نبر

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 شهريور 1392 | 10:37 | نویسنده : حمید و شادی





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 25 صفحه بعد